تولد یک رویا
تولد یک رویا
برای فرداهای تو ...

کودکی یعنی عالم رقص و شادی ، یعنی لحظه های فارغی از دنیا ، کودکی یعنی ...کودکی نیست که پایکوبی سرمستش نکند،یعنی ندیده ام تا بحال!

و من چندیست متوجه توجه و تمرکز خاص تو به موسیقی و نواهای دلنشین اش شده ام ؛

هوش سمعی

چه آن هنگام که خودجوش به دنبال فراگیری نام آلات موسیقی شدی، چه آن وقت که پای نواختن ساز "باباعلی"  ات نشستی و چه وقتیکه از "دادا "یت تقاضای تار اش را می کنی ... اشک هایت مدلل اند کوچک پسر .

وقتیکه در آشپزخانه و در حال مهیا کردن سفره شام ،زیر لب زمزمه می کنم این تویی که تقاضای بلند شدنش را داری و آنقدر اصرار که برسی به مقصد. بگویم در دل می خندم به خواسته ات محمدجان ...شیرین است برایم !

خوب حواست به ریتم و سرضرب هاست .به نظر می آید هوش سمعی ات قادر به پردازش ریتم و هارمونی است .نظم خاصی دارد این هوش در تو و برای منِ مادر اینها همه یعنی یک نشانه،تا زمانی که خلفش ثابت شود !!!

ولی این نوشته در تعیین مسیر و سرنوشت زندگی تو نیست که هر فرزندی در آینده راه خودش را انتخاب خواهد کرد اما این هم به معنای نخواستن و آرزومندی من برایت نمی شود .

دوست میدارم تو یک موسیقی دان و شناس چیره دست و قابل شوی ... بدم نمی آید روزی روزگاری سر افراشته بگویم پسر ِ من ...!

حالا هر وقت که خواستی و هر طور که خواستی من هستم ... بسم الله !

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 / 5 / 1392 توسط مامانی |

سر به روی سینه ات می گذارم به شوخی،می گویم محمدصادق مادر را بخواباند و تو خیلی جدی شروع می کنی به " پـــیش پیــــش " گفتن و کوبیدن ریتمیک دستت به پشتم .

لحظه ای چشمانم را میبندم،سینه ات مردانه است مادر جان . با کوچکی تمامش فراخ می نماید ...فراخ .

سینه مرد مامن است،سینه مرد راز است،حکایت ها دارد .سینه مرد ...

میدانی محمدصادقم نگرانی من از این است که تو این حرفها را زمانی خواهی یافت که همسن و سال این روزهای مادری و شاید آن وقتها خیلی دیر باشد برای شنیدن و گفتن از مرد و مردانگی .

تو قبل از آنکه با «گفتار» و کلام ما تربیت شوی، پای «کردار» ما بالنده خواهی شد. تو سواد خواندن و نوشتن را چند سال بعد خواهی آموخت اما رفتار ما را از همین امروزها تقلید میکنی... و ای وای اگر بخوانی و ببینی مادرت، حرافی بی عمل بوده.

بزرگ فردا؛ مادر آرزو دارد که تو مرد بار بیایی .نمی توانم دوست بدارم متانتِ نگاهِ مردانه ای که داری بر باد رود .خودت پیدا کن برای چه آمده ای  و من در بدرقه راه بلندِ زندگی ات آرزویی جز مردانه زیستن برای تو ندارم . مردانه به معنای راستین کلمه اش،نه مرد و جنس نر و ...

گفتم سینه مرد رازها دارد . آری ، که اگر روزی کوله "راز" ات خالی شود یعنی نزد خدا کم مایه شده ای. قدر هر کس به اندازه رازهای در سینه اوست و خدا درهای پنهانی را به روی دلهای هرزه باز نمی کند .

و سخن از آنچه من راز می گویمش آنقدر پیچیده است که جز این اشاره نمی گویم ، آیاتی هم از نشانه های خداوند راز است ...  و راز هم خواهند ماند.

خدا هم راز هااااااا دارد... از ما و تمام بندگان خوب و بد اش ...از پدیده های ریز و درشتش  .

امان از آن روز که چون پرده در افتاد.

نمی گویم بیرونت را خلاف درون کن که امر به تزویر و ریا باشد! اصلا … بلکه میگویم تمام باطن را نباید ظاهر کرد. مانند دریا باش، ببخش، به همه ببخش اما به هرکس به سطحی. سهم بعضی، شن بازی لب ساحل است و سهم بعضی آفتاب لب دریا؛ بعضی شناگرند و کمی غواص که به قعر مهمان می شوند. مرد، برهوت نیست که سهم همه ریگ و خار باشد و بس.

محمدصادق سر به روی سینه مردانه ات عجیب صفایی دارد برایم .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 / 4 / 1392 توسط مامانی |

از این روزها که گذشت، هیچ نوشته ی بلندی ندارم. یعنی اساساً هیچ فکر بلندی هم نبود.آمدم ده بار نوشتم برای روز تولدت ؛ به سطر سه و چهار نرسیده، ناتمام ماند ...!

تولد 2 سالگی

در برابرم یک قیچی بود و هفت رنگ وهفتاد هزار یاد خوش، که شاید برای تو تکرار مکررات باشد اما برای من احساسی است لطیف و بی مثال ،همیشه تازه و شاداب.با برش هر برگ خاطره ای در سرم پیچید... هزار آرزوی سبز .

می دانی به چه می خندیدم گاه گاهی ؟!
تولدت باشد و ما در خانه تو میهمان باشیم ...چه ضیافت با شکوهی است ، نه؟! یعنی مادرت آن روزها را هم خواهد دید؟ اما چه باشم و چه نباشم حرف این روزها و آن روزهایم این است :عمرت به شادی دراز یکدانه ام .

من چه اندازه خوشبختم، خوشبختم که خدا مرا پرورش دهنده تو قرار داد که اگر «تو» نبودی، چقدر دنیا برایم بن بست بود.
 برای تمام لحظه هایی که ارزانی ام کردی سجده شکر...همیشه حافظش باش .

 
 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 / 3 / 1392 توسط مامانی |

چه نام برازنده ای ، بهشت هم گویا حال و هوای تو را دارد ،به گمانم نفس کشیدن در تو باید بسان زندگی در باغ ِ بهشت باشد . لطافت محض ، حظ مطلق .

به هر حال من تو را دوست داشتم ،اردیبهشت های من خاطرات خوش فراوان دارد ، داده های عزیز،سفرهای زیبا . تفریحات بهاری دلنشین و هزار و یک یاد خوش .

اردی بهشت

اما اردیبهشت ها از بعدِ تو برای من طعم دیگری دارد .

حلاوت اولین دیدار اردیبهشتی که از مزه ام بیرون نمی رود . در یادم عجیب رسوخ کرده،اما اردی بهشت های زین پس برایم گزاف نباشد شکرانه لحظه به لحظه وجود توست .

اگرم بپرسند کدام ماه را بیشتر دوست داری دیگر ماه تولدم (فروردین باشکوه ) را یاد ندارم ، بی هیچ درنگی می گویم :         

" اردیبهشت های شکلاتی را ."

سخن از اردیبهشت که میان آید من تنهاااا تو را در ذهن دارم، نوزاد کوچک بیست و دوم نود اش را .دستان کوچک و ناتوانت را،خوابیدن میان شیر خوردن از خستگی سفری که  تازه رسیده بودی را ... چقــــدر ناراحت می شدم که با دو مک زدن رنجور می شدی و خوابت می برد، اینقدر سخت بود برایت جانِ مادر؟!

و حالا ... شکر برای تمام دقایق با تو بودن . عمرت درااااااااز دردانه ام .

اردیبهشت های من با تو یعنی شکوه مادری، روزهای زندگی من یعنی سیراب شدن از چشمه لطف الهی . کـــاش در یادم بماند ...رحمتی که ناشایست عطایم شد را بر من ببخش و بچشان طعم پدر شدن پسرم را .

پسر اردیبهشتی ام ... این دلنوشته هم تقدیمی بود بتو .مقبول می شود آیا ؟!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 / 2 / 1392 توسط مامانی |

بر دوچرخه ات که برعکس سوار میشوی با خودم می گویم کاش چرخ این فلک نیز  گاه وارونه می گشت.برای دیدن دنیا چشمانی به پاکی تو نیاز است ، اما باز هم می شود  آیا دنیا را مثل تو تماشا کرد ؟

یعنی آخر نمی دانم که تو دنیا را نگاه می کنی یا دنیا تو را .اما به گمانم این دنیاست که بر دنیای کودکی تو رشک می برد .

انسان در ذات نیازمند آفریده شده . نیازمند به اکسیژن ، نیازمند به آب ؛ نیازمند به تماشای خدا، نیازمند به...

زندگی سرشار از این نیازهاست و امروز ٍ روز مادرت ، آنقدر در این نیازهای دنیایی شناور مانده که دستش به هیچ مامن امنی نمی رسد.هر چه می زند به سراب میکوبد.

می دانی محمدصادق دلم یاغی شده . چیزی می خواهد ... از جنس خوب آرامش ... به رنگ آب که بر سرم پهن شود ... با تو می شود ... برای تو می شوم .

چه بگویم مادر که اینجا جای گلایه است مگر ؟ برای ِکه ؟! برای تو ؟! تو که باید همه دنیایت سرود شادی باشد ؟!

نه !

اما بگذار این را اعتراف کنم زندگی را ما برای هم سخت کرده ایم، زندگی را ما برای چون "تو "هایی سخت خواهیم گرفت .

این فصل مجال خوبی است برای فراموشی سختی زمستان . دیدن تــــــو در میان شکوفه های بهاری در هجمه تمام روزمرگی ها برایم خط شروع است.باید مثل تو شوم باید با تو همراه تر بود .

چیزی به تولد دوسالگی ات نمانده ، باید این روزها برای تو سبـــز شوم .به شکرانه وجود نازنینت. کاااااش بشوم .

محمدصادق باید برای زیســـتن آرامـــش هم ذخیره کرد ... باور کن شیرین نبات .


بعدتر نوشت : آرامش ات همیشه فـــول شارژ . به تو که فکر میکنم روحم تازه می شود . باتو من خوبم جان مادر .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 / 1 / 1392 توسط مامانی |

٩٢، سال اولین طعم بیست و هشت سالگی ام ، سال دو ساله شدن محمدصادقم ، سال خوشی و سلامتی ،سال  برکت و خیر ، سال  شبهای پرستاره ، آسمانهای آفتابی ، سال خاطرات یادماندنی ، لحظه های عاشقی ، سال روزهای پر عافیت ، سال  زیبایی و آرامش (برای همه مان انشاالله) ...

سلام . خوش آمدی !

تو را چشم  در راه بودیم ، روزهای اسفند پاری را به شوق شکوفه های تو دویدیم و روبیدیم و شستیم ؛ خواستیم نو شویم در محضر ورودت و در شبهای خستگی اش در خود بسی ایستادیم و نظر کردیم ، بر روزهایی که پشت سر گذاشتیم ، بر لحظه های تلخ و شیرینش، بر داشته هایمان ، بر همه آنچه که در این یک سال کسب کردیم که سهم ما از این دنیا تنها در «چگونه بودن» و «چگونه رفتن» است. نه هنگام بودن، کسی از ما اذن گرفت و نه هنگام رفتن کسی معطل اجازه ماست. تمام تمایز ما، در همین «چگونه»هاست.

برای وجود محمدصادقی که معامله دنیا با یک تار مویش به چشم بهم زدنی است .

و آخرین شب چهارشنبه سال را با بلندی شراره های آتشش به امید سرخی و پرفروزی روزهای تو سرود شادی خواندیم و بر سر شعله هایش دست به آسمان بردیم و برای همه خواستیم ، خواستیم گرما و هرم نفسهای همه ی خانه های این گردون را .

و حال که آمده ای بار دیگر: خوش آمدی و خوش بنشینی بر خان هفت سین همگان .باشد که گرداننده زمین ، این پدید آورنده شب و روز ، در این گردش روزگار ، به یگانگی همین لحظه نو شدن ،احوال همه ما را به بهترین حال محول کند .

نوروز 92

و بر تو دردانه زیبایم سال نو ، روزگار نو مبارک ... لبخند همواره بدرقه راهت .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 / 1 / 1392 توسط مامانی |

چندیست اینجا برایت وقت نگذاشته ام نازنین فرزند ... عذرم را پذیرا باش تا دیرتر نگردیده .اما هنوز من همان مادرم ،با کمی خستگی بیشتر،با کمی مشغله های دنیایی تر ،با یک دنیا دلتنگی بیشتر ....

من هنوز همان عاشق مادرم ... هر چه قلم ننویسد ذره ای، این خالصترین و بی چشمداشت ترین احساس من رقیق نخواهد شد.زنگار نخواهد گرفت اینهمه خواهش دل از آغوش کوچکت.روح ورم کرده ام لحظه ای بی شوق دیدار تو آرام نخواهد بود. من هنوز...

 هنوزم که هنوز است صدای" م ا م ا" های تو در دلم غوغا بپا می کند.اصلا مگر حدی است بر این سودای عاشقی ...صدای جیغ شادمانی تو به وقت چرخش کلید خانه مستم می کند .کرشمه های تو فارغ می کندم از هر چه خستگی است دلربای من .

و تو همان پسرک منی. با همان نگاه و با همان ابرو که تنها یک بار به وقت بارداری در خواب دیده بودمت .

شکرانه اش که خوابم با تو تعبیر شده ، نه برای جنس تو و نه به صرف خط و خال تو ! خدایم گواه است .نه. بلکه برای عمق پاکی آن چشم و خنده دلبرانه،که حالا در همین نزدیکی هایِ من است  ...امانتِ من است ... وجودت برقرار به عافیت پسرم .

من هنوز با تو حرفها دارم عزیزکم ...اصلا میدانی دردانه؟ با تو هنوز نانوشته هایم زیاد است .انباشته ام از آنچه تو برایش گوش باشی .پس بار دگر بسم الله .

 

بهار ِ من…

     

 وقتي گريبان عــــدم با دست خلقت مي دريد                  وقــــــتي ابد چــشـــم تو را پيش از ازل مي آفريد

 وقتي زمين نـــاز تو را در آسمان ها مي كشيد                وقتي عطش طعـم تــو را با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

من تو را از آنسوی آسمان ها  صدا کرده ام ،از جایی بین نیستی و هستی ، از آنسوی عدم،من ترا از بارگاه محبوب خلعتی گرفته ام و قافله سالار،بی شک گرانبهاترین هدیه اش را سوغاتی ام کرده است. شاکرم تا به قیامت .

آمدم که بگویم هنوز همانم ... هنوز همانی .
 

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 / 11 / 1391 توسط مامانی |

آمدم با شمارش جوجه هاي آخر پاييز امسال.هر چه شمردم ديدم جوجه من يكي است ...دو سال است كه  تعداد جوجه ها از اين تجاوز نمي كند .

جوجه ام يلدايت مبارك .

يلدا يعني زايش ، يعني تولد نور از ظلمت ، يعني كه مي گذرد هر جور كه بگيري ، سرد هم باشد تو گرمش نگاه دار با عشق ، با پاكي نگاه و لبخند ، تو روشن بدار تاريكي ها را با مهر .

اين يخ هاي زمستاني با بخشش و كرم آفتاب بهاري نرم خواهند شد و سيلي ازبركت را روان خواهند كرد . پس ببخش بسان خورشيد و گرم زي بسان آتش برافروخته ي اين شبهاي سخت .

اصلا كجاي اين دنياست كه نيكي يادگاري نمانده  است ؟!

اين شبها بهانه است.يلدا دليلي است براي در كنار هم بودن و ماندن ،مي شود تنها هم يلدا كرد.مي شود تنها هم بود و ماند،اما تن هايي فقط برازنده ذات اقدس اوست . تنهايي رخوت دل مي آورد ، تنهايي بي خبري است از حال اين و از روزگار آن .صفاي شبهاي زمستان به جمع بودن است . به گفتن و شنيدن .به ...

جان ِمادر دو سال است كه به يمن وجود تو يلدا ها عسلي شده، انار هايش مزه تو را دارد، چشاندن هندوانه ي شب ،به رسم نداشتن عطش تابستان ، به تو ، خنكاي ديگري دارد ... عجيب مي چسبد .

يلدا 91

امسال هم يلدا در خانه پدري خوش گذشت ، خدا را براي لحظه لحظه دقايقش سپاس گفتم . براي داشتن تو ، براي حرم نفس هاي يك يك عزيزانم ... براي پاكي سفره اي كه به عشق تك تك بهانه هاي زندگي ام چيده شد و تو ناب ترين سرود يلدا بودي .

لحظه هاي پربركت عمرت به روشنايي تيزترين پرتو آفتاب .

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 / 10 / 1391 توسط مامانی |

هیچ نگاهی در آرامش ِ نگریستن ، به دریا نمی رسد ، تو را با خود می برد.با هر موجش تازه می شوی و با تمام آشوبی که در دل دارد تو را رام می کند و من، یکی،با دیدن آن است  که از دنیای خود فارغ می شوم ، یکی با تماشای تو ...

وقتی که محو تماشای تو هستم آسمان هم سکوت کرده است برایم .

آنوقت که در ماشین بازی ها و عروسک بازیهای کودکانه ات غرق شده ای ، آنوقت که به زبان خودت نــانــا میکشی(نقاشی)، فضایی اختیار کرده ای که به دنیایش نمی فروشی .گاه محدوده ات مرا به یاد قلمرو شیرهای بیشه می اندازد اما همین که به سیمای معصومانه و قد و بالای کوچکت نگاه می کنم یاد آهوان خال خالی خرامان دشت، روحم را به خنده می دارد.مادری ام قلقلک میشود .

و تو همان آهوی کوچک و بازیگوش دشتی که هیچ چیز،تو را از لحظه های ناب وپاک کودکی ات جدا نمی کند.پسرکم بچسب به دنیای بهشتی ات که در سیاره ما بزرگترها خبری نیست.

گاهی فکر میکنم اینجا بیشتر از آنچه که برای تو لذت داشته باشد برای من عزیز است .

به تماشای تو سوگند؛

که من می شناسم قانون این دنیا را . آنچنان که من مشغول توام ، تو بعدها به من مشغول نخواهی بود.پس شاید هم اینها را می نویسم نه برای جوانی تو، برای پیری خودم . بگذار بخندم آن روزها به کارها و بازیها و حرفهای تو آنوقت که برومند شده ای. آنروزها حظ بیشتری دارد این ایام...شک ندارم .   

این روزهاست وقتی که کتاب حیوانات ِ جنگل ات را  برایم می آوری تا شکل هایش را بپرسم،هر آنچه را که بلدی صدایش را تقلید می کنی و اگر چیزی ندانی به زبان کودکی ات چنان " روو  روو لووو ررروو  " راه می اندازی که  بـــــــــــله جوابت را دادم دیگر برو سراغ بعدی ...

آنوقت چقدر سخت است نچلاندن تــــو و سختتر است پنهان کردن نیشی که باز شده است،که مبادا به ساحت کوچک مردانه ات بربخورد. این را هم گفتم ذخیره روزهای جوانی ات،آن هنگام که از درک و فهم لبریزی .

خدای بزرگ وجود حقیر من؛ دلخوشی های من به اندازه همین محمدصادق ِ کوچک است، به اندازه عزیزانم ...آنها را تا دمی که نفسی هست از من دریغ نکن ... سلامتشان بدار که باقی همه فسانه است. افتاده نوازی می دانم .

این مطلب نوشته شد در نخستین روز بیستمین ماه مادری من ... 19 ماهه شدنت مبارک نازنین فرزند .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 / 9 / 1391 توسط مامانی |

آرزوهای کودکی هم لطیف اند ... مثل همان آب و رنگش ... مثل همان دنیای کوچک مخملی اش .

بادکنک فروش، مردِ خوبِ آرزوهای کودکی؛بادکنک آن هم رنگ زردش از بهترین بازیهای مادر. نمی دانم آن زمان ها علتش چه بود اما اگر بادکنک ات می ترکید و تو با چشمانی خیس، به سمت مغازه بقالی محل می دویدی گاه آسان نبود یافتن یک بادکنک دیگر ... چه رسد به زرد. اصلا کودکی ما اینهمه وفور نبود. باور کن راست می گویم نازنینم . خیلی چیزها به راحتی آنچه که امروز در دسترس اند یافت نمی شد ... خوب شد که تو بَعد ِ من آمدی جان مادر!

چه خیالها که با آن برای خود نمی بافتم ،سفر به دور دنیا که اعتراف می کنم بارها و بارها میسر شده بود اما تنها در عالم خیال،نقاشی کشیدن رویش با ماژیک های رنگی ، برای اثبات آنکه چقــــدر دوستش دارم.حتی اگر ترس ِ ترکیدنش نبود حاضر بودم آنرا به رختخواب هم ببرم .چقدر بچه گی کردیم وقتی با دایی جان و خاله جانت برسر اینکه بادکنک چه کسی دیرتر به زمین بخورد غش غش خندیدیم و دور خانه گشتیم و جیغ زدیم و زمین خوردیم ...یادش جاودانه است در ذهنم .اما امان از صبحی که بیدار می شدی و بادکنک یا ترکیده بود یا کم باد شده بود ؟! غم عالم بود که در آن دلِ کوچک خانه می کرد.

ه ِ ! خنده ام میگیرد از آن همه صفای دل که بود .

حالا اینها را گفتم تا بدانی چرا خانه ما از بادکنک،آن هم از همه رنگش خالی نمی شود.دلم نمی خواهد غصه بادکنک را بخوری؛یا دلتنگشان شوی .تا وقتی که شوق ات برای رنگ و بارنگش اینقدر زیاد است .

دیشب چقدر نگاهت کردم وقتی با بادکنک هایت مشغول بودی . آنقدر که سیراب شدم از آنهمه یادِکودکی . چقدر ذوق میکردم که توانسته ایم این حداقل لذت را برایت محقق کنم براستی که هیچ چیز برابر با لذتِ  خنده ی شوق ، بر لبان فرزند نیست.

فروردین 91و بادکنک

 راستی داستان بادکنک همان است که هر روز صد بار تعریفش می کنی .

-          : محمدصادق بادکنک رو چه کار میکنیم ؟

-           : فـــــوووت ... فــــــــــووووت ... فـــــــــــــــوووووت

-          خـــب بعد ؟!

-          بــــــــووومـــــب !

و من و ناز چشمان ِ درشت شده تو دلبند مادر .

محمدم؛ بدا به حال آنهایی که در زندگی اسیر باد شوند،اینجا چیزهای به ظاهر خوش رنگ و لعاب زیاد دارد،فریبنده و دلنواز،اما سرنوشت همه آنها هیچی است.سرگردانی در آن انسان را ظلمت نشین گمراهی می کند و آنوقت راه بلدی در طوفان قلندر می خواهد، به این سادگی ها نیست.

عزیزکم تو باید با بادکنکهایت شادی کنی،خانه را با حجم زیادشان بلوا کنی،اصلا باید راه رفتن را هم در خانه مشکل کنی ،رویشان بپری و نابودشان کنی،گه بخندی و گاه بترسی از صدای ترکیدنشان اما دربندِ بادکنکهای بزرگی ،هرگز .

و امـــّا محمدصادق مادر؛ دلت از همه ناخوشی ها و ناملایمات  روزگار "بـــومـــب". 


توضیح : این عکس تنها عکس بادکنکی بود که در محل کار از تو داشتم . ١١ ماهه ای ... چقدر کوچک بودی پسر جان .اما برای اثبات دوستی دیرینه تو با بادکنک بدک هم نیست .

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 / 9 / 1391 توسط مامانی |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ