محمد صادق محمد صادق ، تا این لحظه 7 سال و 7 ماه سن دارد

تولد یک رویا

هوش سمعی ...

کودکی یعنی عالم رقص و شادی ، یعنی لحظه های فارغی از دنیا ، کودکی یعنی ...کودکی نیست که پایکوبی سرمستش نکند،یعنی ندیده ام تا بحال! و من چندیست متوجه توجه و تمرکز خاص تو به موسیقی و نواهای دلنشین اش شده ام ؛ چه آن هنگام که خودجوش به دنبال فراگیری نام آلات موسیقی شدی، چه آن وقت که پای نواختن ساز "باباعلی"  ات نشستی و چه وقتیکه از "دادا "یت تقاضای تار اش را می کنی ... اشک هایت مدلل اند کوچک پسر . وقتیکه در آشپزخانه و در حال مهیا کردن سفره شام ،زیر لب زمزمه می کنم این تویی که تقاضای بلند شدنش را داری و آنقدر اصرار که برسی به مقصد. بگویم در دل می خندم به خواسته ات محمدجان ...شیرین است برایم ! خوب حواست به ریتم و سرضرب ه...
31 مرداد 1392

راز ...

سر به روی سینه ات می گذارم به شوخی،می گویم محمدصادق مادر را بخواباند و تو خیلی جدی شروع می کنی به " پـــیش پیــــش " گفتن و کوبیدن ریتمیک دستت به پشتم . لحظه ای چشمانم را میبندم،سینه ات مردانه است مادر جان . با کوچکی تمامش فراخ می نماید ...فراخ . سینه مرد مامن است،سینه مرد راز است،حکایت ها دارد .سینه مرد ... میدانی محمدصادقم نگرانی من از این است که تو این حرفها را زمانی خواهی یافت که همسن و سال این روزهای مادری و شاید آن وقتها خیلی دیر باشد برای شنیدن و گفتن از مرد و مردانگی . تو قبل از آنکه با «گفتار» و کلام ما تربیت شوی، پای «کردار» ما بالنده خواهی شد. تو سواد خواندن و نوشتن را چند سال بعد خواهی آمو...
11 تير 1392

2 سال تمام ...

از این روزها که گذشت، هیچ نوشته ی بلندی ندارم. یعنی اساساً هیچ فکر بلندی هم نبود.آمدم ده بار نوشتم برای روز تولدت ؛ به سطر سه و چهار نرسیده، ناتمام ماند ...! در برابرم یک قیچی بود و هفت رنگ وهفتاد هزار یاد خوش، که شاید برای تو تکرار مکررات باشد اما برای من احساسی است لطیف و بی مثال ،همیشه تازه و شاداب.با برش هر برگ خاطره ای در سرم پیچید... هزار آرزوی سبز . می دانی به چه می خندیدم گاه گاهی ؟! تولدت باشد و ما در خانه تو میهمان باشیم ...چه ضیافت با شکوهی است ، نه؟! یعنی مادرت آن روزها را هم خواهد دید؟ اما چه باشم و چه نباشم حرف این روزها و آن روزهایم این است :عمرت به شادی دراز یکدانه ام . من چه اندازه خوشبختم، خوشبختم که خ...
1 خرداد 1392

اردی بهشت ...

چه نام برازنده ای ، بهشت هم گویا حال و هوای تو را دارد ،به گمانم نفس کشیدن در تو باید بسان زندگی در باغ ِ بهشت باشد . لطافت محض ، حظ مطلق . به هر حال من تو را دوست داشتم ،اردیبهشت های من خاطرات خوش فراوان دارد ، داده های عزیز،سفرهای زیبا . تفریحات بهاری دلنشین و هزار و یک یاد خوش . اما اردیبهشت ها از بعدِ تو برای من طعم دیگری دارد . حلاوت اولین دیدار اردیبهشتی که از مزه ام بیرون نمی رود . در یادم عجیب رسوخ کرده،اما اردی بهشت های زین پس برایم گزاف نباشد شکرانه لحظه به لحظه وجود توست . اگرم بپرسند کدام ماه را بیشتر دوست داری دیگر ماه تولدم (فروردین باشکوه ) را یاد ندارم ، بی هیچ درنگی می گویم :     ...
5 ارديبهشت 1392

وارونه ...

بر دوچرخه ات که برعکس سوار میشوی با خودم می گویم کاش چرخ این فلک نیز  گاه وارونه می گشت.برای دیدن دنیا چشمانی به پاکی تو نیاز است ، اما باز هم می شود  آیا دنیا را مثل تو تماشا کرد ؟ یعنی آخر نمی دانم که تو دنیا را نگاه می کنی یا دنیا تو را .اما به گمانم این دنیاست که بر دنیای کودکی تو رشک می برد . انسان در ذات نیازمند آفریده شده . نیازمند به اکسیژن ، نیازمند به آب ؛ نیازمند به تماشای خدا، نیازمند به... زندگی سرشار از این نیازهاست و امروز ٍ روز مادرت ، آنقدر در این نیازهای دنیایی شناور مانده که دستش به هیچ مامن امنی نمی رسد.هر چه می زند به سراب میکوبد. می دانی محمدصادق دلم یاغی شده . چیزی می خواهد ... از جنس خوب آر...
27 فروردين 1392

نوروز 92...

٩٢، سال اولین طعم بیست و هشت سالگی ام ، سال دو ساله شدن محمدصادقم ، سال خوشی و سلامتی ،سال  برکت و خیر ، سال  شبهای پرستاره ، آسمانهای آفتابی ، سال خاطرات یادماندنی ، لحظه های عاشقی ، سال روزهای پر عافیت ، سال  زیبایی و آرامش (برای همه مان انشاالله) ... سلام . خوش آمدی ! تو را چشم  در راه بودیم ، روزهای اسفند پاری را به شوق شکوفه های تو دویدیم و روبیدیم و شستیم ؛ خواستیم نو شویم در محضر ورودت و در شبهای خستگی اش در خود بسی ایستادیم و نظر کردیم ، بر روزهایی که پشت سر گذاشتیم ، بر لحظه های تلخ و شیرینش، بر داشته هایمان ، بر همه آنچه که در این یک سال کسب کردیم که سهم ما از این دنیا تنها در «چگونه بودن&raqu...
7 فروردين 1392

هنوز ...

چندیست اینجا برایت وقت نگذاشته ام نازنین فرزند ... عذرم را پذیرا باش تا دیرتر نگردیده .اما هنوز من همان مادرم ،با کمی خستگی بیشتر،با کمی مشغله های دنیایی تر ،با یک دنیا دلتنگی بیشتر .... من هنوز همان عاشق مادرم ... هر چه قلم ننویسد ذره ای، این خالصترین و بی چشمداشت ترین احساس من رقیق نخواهد شد.زنگار نخواهد گرفت اینهمه خواهش دل از آغوش کوچکت.روح ورم کرده ام لحظه ای بی شوق دیدار تو آرام نخواهد بود. من هنوز...  هنوزم که هنوز است صدای" م ا م ا" های تو در دلم غوغا بپا می کند.اصلا مگر حدی است بر این سودای عاشقی ...صدای جیغ شادمانی تو به وقت چرخش کلید خانه مستم می کند .کرشمه های تو فارغ می کندم از هر چه خستگی است دلربای من . و تو...
14 بهمن 1391

يلدا نود و يك ...

آمدم با شمارش جوجه هاي آخر پاييز امسال.هر چه شمردم ديدم جوجه من يكي است ...دو سال است كه  تعداد جوجه ها از اين تجاوز نمي كند . جوجه ام يلدايت مبارك . يلدا يعني زايش ، يعني تولد نور از ظلمت ، يعني كه مي گذرد هر جور كه بگيري ، سرد هم باشد تو گرمش نگاه دار با عشق ، با پاكي نگاه و لبخند ، تو روشن بدار تاريكي ها را با مهر . اين يخ هاي زمستاني با بخشش و كرم آفتاب بهاري نرم خواهند شد و سيلي ازبركت را روان خواهند كرد . پس ببخش بسان خورشيد و گرم زي بسان آتش برافروخته ي اين شبهاي سخت . اصلا كجاي اين دنياست كه نيكي يادگاري نمانده  است ؟! اين شبها بهانه است.يلدا دليلي است براي در كنار هم بودن و ماندن ،مي شود تنها هم...
9 دی 1391

به تماشا ...

هیچ نگاهی در آرامش ِ نگریستن ، به دریا نمی رسد ، تو را با خود می برد.با هر موجش تازه می شوی و با تمام آشوبی که در دل دارد تو را رام می کند و من، یکی،با دیدن آن است  که از دنیای خود فارغ می شوم ، یکی با تماشای تو ... وقتی که محو تماشای تو هستم آسمان هم سکوت کرده است برایم . آنوقت که در ماشین بازی ها و عروسک بازیهای کودکانه ات غرق شده ای ، آنوقت که به زبان خودت نــانــا میکشی(نقاشی)، فضایی اختیار کرده ای که به دنیایش نمی فروشی .گاه محدوده ات مرا به یاد قلمرو شیرهای بیشه می اندازد اما همین که به سیمای معصومانه و قد و بالای کوچکت نگاه می کنم یاد آهوان خال خالی خرامان دشت، روحم را به خنده می دارد.مادری ام قلقلک میشود . و ...
22 آذر 1391

بادکنک ...

آرزوهای کودکی هم لطیف اند ... مثل همان آب و رنگش ... مثل همان دنیای کوچک مخملی اش . بادکنک فروش، مردِ خوبِ آرزوهای کودکی؛بادکنک آن هم رنگ زردش از بهترین بازیهای مادر. نمی دانم آن زمان ها علتش چه بود اما اگر بادکنک ات می ترکید و تو با چشمانی خیس، به سمت مغازه بقالی محل می دویدی گاه آسان نبود یافتن یک بادکنک دیگر ... چه رسد به زرد. اصلا کودکی ما اینهمه وفور نبود. باور کن راست می گویم نازنینم . خیلی چیزها به راحتی آنچه که امروز در دسترس اند یافت نمی شد ... خوب شد که تو بَعد ِ من آمدی جان مادر! چه خیالها که با آن برای خود نمی بافتم ،سفر به دور دنیا که اعتراف می کنم بارها و بارها میسر شده بود اما تنها در عالم خیال،نقاشی کشیدن رویش با ماژ...
11 آذر 1391