بستن تبلیغات

تولد یک رویا
تولد یک رویا
برای فرداهای تو ...

چه نام برازنده ای ، بهشت هم گویا حال و هوای تو را دارد ،به گمانم نفس کشیدن در تو باید بسان زندگی در باغ ِ بهشت باشد . لطافت محض ، حظ مطلق .

به هر حال من تو را دوست داشتم ،اردیبهشت های من خاطرات خوش فراوان دارد ، داده های عزیز،سفرهای زیبا . تفریحات بهاری دلنشین و هزار و یک یاد خوش .

اردی بهشت

اما اردیبهشت ها از بعدِ تو برای من طعم دیگری دارد .

حلاوت اولین دیدار اردیبهشتی که از مزه ام بیرون نمی رود . در یادم عجیب رسوخ کرده،اما اردی بهشت های زین پس برایم گزاف نباشد شکرانه لحظه به لحظه وجود توست .

اگرم بپرسند کدام ماه را بیشتر دوست داری دیگر ماه تولدم (فروردین باشکوه ) را یاد ندارم ، بی هیچ درنگی می گویم :         

" اردیبهشت های شکلاتی را ."

سخن از اردیبهشت که میان آید من تنهاااا تو را در ذهن دارم، نوزاد کوچک بیست و دوم نود اش را .دستان کوچک و ناتوانت را،خوابیدن میان شیر خوردن از خستگی سفری که  تازه رسیده بودی را ... چقــــدر ناراحت می شدم که با دو مک زدن رنجور می شدی و خوابت می برد، اینقدر سخت بود برایت جانِ مادر؟!

و حالا ... شکر برای تمام دقایق با تو بودن . عمرت درااااااااز دردانه ام .

اردیبهشت های من با تو یعنی شکوه مادری، روزهای زندگی من یعنی سیراب شدن از چشمه لطف الهی . کـــاش در یادم بماند ...رحمتی که ناشایست عطایم شد را بر من ببخش و بچشان طعم پدر شدن پسرم را .

پسر اردیبهشتی ام ... این دلنوشته هم تقدیمی بود بتو .مقبول می شود آیا ؟!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 / 2 / 1392 توسط مامانی |

بر دوچرخه ات که برعکس سوار میشوی با خودم می گویم کاش چرخ این فلک نیز  گاه وارونه می گشت.برای دیدن دنیا چشمانی به پاکی تو نیاز است ، اما باز هم می شود  آیا دنیا را مثل تو تماشا کرد ؟

یعنی آخر نمی دانم که تو دنیا را نگاه می کنی یا دنیا تو را .اما به گمانم این دنیاست که بر دنیای کودکی تو رشک می برد .

انسان در ذات نیازمند آفریده شده . نیازمند به اکسیژن ، نیازمند به آب ؛ نیازمند به تماشای خدا، نیازمند به...

زندگی سرشار از این نیازهاست و امروز ٍ روز مادرت ، آنقدر در این نیازهای دنیایی شناور مانده که دستش به هیچ مامن امنی نمی رسد.هر چه می زند به سراب میکوبد.

می دانی محمدصادق دلم یاغی شده . چیزی می خواهد ... از جنس خوب آرامش ... به رنگ آب که بر سرم پهن شود ... با تو می شود ... برای تو می شوم .

چه بگویم مادر که اینجا جای گلایه است مگر ؟ برای ِکه ؟! برای تو ؟! تو که باید همه دنیایت سرود شادی باشد ؟!

نه !

اما بگذار این را اعتراف کنم زندگی را ما برای هم سخت کرده ایم، زندگی را ما برای چون "تو "هایی سخت خواهیم گرفت .

این فصل مجال خوبی است برای فراموشی سختی زمستان . دیدن تــــــو در میان شکوفه های بهاری در هجمه تمام روزمرگی ها برایم خط شروع است.باید مثل تو شوم باید با تو همراه تر بود .

چیزی به تولد دوسالگی ات نمانده ، باید این روزها برای تو سبـــز شوم .به شکرانه وجود نازنینت. کاااااش بشوم .

محمدصادق باید برای زیســـتن آرامـــش هم ذخیره کرد ... باور کن شیرین نبات .


بعدتر نوشت : آرامش ات همیشه فـــول شارژ . به تو که فکر میکنم روحم تازه می شود . باتو من خوبم جان مادر .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 / 1 / 1392 توسط مامانی |

٩٢، سال اولین طعم بیست و هشت سالگی ام ، سال دو ساله شدن محمدصادقم ، سال خوشی و سلامتی ،سال  برکت و خیر ، سال  شبهای پرستاره ، آسمانهای آفتابی ، سال خاطرات یادماندنی ، لحظه های عاشقی ، سال روزهای پر عافیت ، سال  زیبایی و آرامش (برای همه مان انشاالله) ...

سلام . خوش آمدی !

تو را چشم  در راه بودیم ، روزهای اسفند پاری را به شوق شکوفه های تو دویدیم و روبیدیم و شستیم ؛ خواستیم نو شویم در محضر ورودت و در شبهای خستگی اش در خود بسی ایستادیم و نظر کردیم ، بر روزهایی که پشت سر گذاشتیم ، بر لحظه های تلخ و شیرینش، بر داشته هایمان ، بر همه آنچه که در این یک سال کسب کردیم که سهم ما از این دنیا تنها در «چگونه بودن» و «چگونه رفتن» است. نه هنگام بودن، کسی از ما اذن گرفت و نه هنگام رفتن کسی معطل اجازه ماست. تمام تمایز ما، در همین «چگونه»هاست.

برای وجود محمدصادقی که معامله دنیا با یک تار مویش به چشم بهم زدنی است .

و آخرین شب چهارشنبه سال را با بلندی شراره های آتشش به امید سرخی و پرفروزی روزهای تو سرود شادی خواندیم و بر سر شعله هایش دست به آسمان بردیم و برای همه خواستیم ، خواستیم گرما و هرم نفسهای همه ی خانه های این گردون را .

و حال که آمده ای بار دیگر: خوش آمدی و خوش بنشینی بر خان هفت سین همگان .باشد که گرداننده زمین ، این پدید آورنده شب و روز ، در این گردش روزگار ، به یگانگی همین لحظه نو شدن ،احوال همه ما را به بهترین حال محول کند .

نوروز 92

و بر تو دردانه زیبایم سال نو ، روزگار نو مبارک ... لبخند همواره بدرقه راهت .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 / 1 / 1392 توسط مامانی |

چندیست اینجا برایت وقت نگذاشته ام نازنین فرزند ... عذرم را پذیرا باش تا دیرتر نگردیده .اما هنوز من همان مادرم ،با کمی خستگی بیشتر،با کمی مشغله های دنیایی تر ،با یک دنیا دلتنگی بیشتر ....

من هنوز همان عاشق مادرم ... هر چه قلم ننویسد ذره ای، این خالصترین و بی چشمداشت ترین احساس من رقیق نخواهد شد.زنگار نخواهد گرفت اینهمه خواهش دل از آغوش کوچکت.روح ورم کرده ام لحظه ای بی شوق دیدار تو آرام نخواهد بود. من هنوز...

 هنوزم که هنوز است صدای" م ا م ا" های تو در دلم غوغا بپا می کند.اصلا مگر حدی است بر این سودای عاشقی ...صدای جیغ شادمانی تو به وقت چرخش کلید خانه مستم می کند .کرشمه های تو فارغ می کندم از هر چه خستگی است دلربای من .

و تو همان پسرک منی. با همان نگاه و با همان ابرو که تنها یک بار به وقت بارداری در خواب دیده بودمت .

شکرانه اش که خوابم با تو تعبیر شده ، نه برای جنس تو و نه به صرف خط و خال تو ! خدایم گواه است .نه. بلکه برای عمق پاکی آن چشم و خنده دلبرانه،که حالا در همین نزدیکی هایِ من است  ...امانتِ من است ... وجودت برقرار به عافیت پسرم .

من هنوز با تو حرفها دارم عزیزکم ...اصلا میدانی دردانه؟ با تو هنوز نانوشته هایم زیاد است .انباشته ام از آنچه تو برایش گوش باشی .پس بار دگر بسم الله .

 

بهار ِ من…

     

 وقتي گريبان عــــدم با دست خلقت مي دريد                  وقــــــتي ابد چــشـــم تو را پيش از ازل مي آفريد

 وقتي زمين نـــاز تو را در آسمان ها مي كشيد                وقتي عطش طعـم تــو را با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

من تو را از آنسوی آسمان ها  صدا کرده ام ،از جایی بین نیستی و هستی ، از آنسوی عدم،من ترا از بارگاه محبوب خلعتی گرفته ام و قافله سالار،بی شک گرانبهاترین هدیه اش را سوغاتی ام کرده است. شاکرم تا به قیامت .

آمدم که بگویم هنوز همانم ... هنوز همانی .
 

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 / 11 / 1391 توسط مامانی |

آمدم با شمارش جوجه هاي آخر پاييز امسال.هر چه شمردم ديدم جوجه من يكي است ...دو سال است كه  تعداد جوجه ها از اين تجاوز نمي كند .

جوجه ام يلدايت مبارك .

يلدا يعني زايش ، يعني تولد نور از ظلمت ، يعني كه مي گذرد هر جور كه بگيري ، سرد هم باشد تو گرمش نگاه دار با عشق ، با پاكي نگاه و لبخند ، تو روشن بدار تاريكي ها را با مهر .

اين يخ هاي زمستاني با بخشش و كرم آفتاب بهاري نرم خواهند شد و سيلي ازبركت را روان خواهند كرد . پس ببخش بسان خورشيد و گرم زي بسان آتش برافروخته ي اين شبهاي سخت .

اصلا كجاي اين دنياست كه نيكي يادگاري نمانده  است ؟!

اين شبها بهانه است.يلدا دليلي است براي در كنار هم بودن و ماندن ،مي شود تنها هم يلدا كرد.مي شود تنها هم بود و ماند،اما تن هايي فقط برازنده ذات اقدس اوست . تنهايي رخوت دل مي آورد ، تنهايي بي خبري است از حال اين و از روزگار آن .صفاي شبهاي زمستان به جمع بودن است . به گفتن و شنيدن .به ...

جان ِمادر دو سال است كه به يمن وجود تو يلدا ها عسلي شده، انار هايش مزه تو را دارد، چشاندن هندوانه ي شب ،به رسم نداشتن عطش تابستان ، به تو ، خنكاي ديگري دارد ... عجيب مي چسبد .

يلدا 91

امسال هم يلدا در خانه پدري خوش گذشت ، خدا را براي لحظه لحظه دقايقش سپاس گفتم . براي داشتن تو ، براي حرم نفس هاي يك يك عزيزانم ... براي پاكي سفره اي كه به عشق تك تك بهانه هاي زندگي ام چيده شد و تو ناب ترين سرود يلدا بودي .

لحظه هاي پربركت عمرت به روشنايي تيزترين پرتو آفتاب .

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 / 10 / 1391 توسط مامانی |

هیچ نگاهی در آرامش ِ نگریستن ، به دریا نمی رسد ، تو را با خود می برد.با هر موجش تازه می شوی و با تمام آشوبی که در دل دارد تو را رام می کند و من، یکی،با دیدن آن است  که از دنیای خود فارغ می شوم ، یکی با تماشای تو ...

وقتی که محو تماشای تو هستم آسمان هم سکوت کرده است برایم .

آنوقت که در ماشین بازی ها و عروسک بازیهای کودکانه ات غرق شده ای ، آنوقت که به زبان خودت نــانــا میکشی(نقاشی)، فضایی اختیار کرده ای که به دنیایش نمی فروشی .گاه محدوده ات مرا به یاد قلمرو شیرهای بیشه می اندازد اما همین که به سیمای معصومانه و قد و بالای کوچکت نگاه می کنم یاد آهوان خال خالی خرامان دشت، روحم را به خنده می دارد.مادری ام قلقلک میشود .

و تو همان آهوی کوچک و بازیگوش دشتی که هیچ چیز،تو را از لحظه های ناب وپاک کودکی ات جدا نمی کند.پسرکم بچسب به دنیای بهشتی ات که در سیاره ما بزرگترها خبری نیست.

گاهی فکر میکنم اینجا بیشتر از آنچه که برای تو لذت داشته باشد برای من عزیز است .

به تماشای تو سوگند؛

که من می شناسم قانون این دنیا را . آنچنان که من مشغول توام ، تو بعدها به من مشغول نخواهی بود.پس شاید هم اینها را می نویسم نه برای جوانی تو، برای پیری خودم . بگذار بخندم آن روزها به کارها و بازیها و حرفهای تو آنوقت که برومند شده ای. آنروزها حظ بیشتری دارد این ایام...شک ندارم .   

این روزهاست وقتی که کتاب حیوانات ِ جنگل ات را  برایم می آوری تا شکل هایش را بپرسم،هر آنچه را که بلدی صدایش را تقلید می کنی و اگر چیزی ندانی به زبان کودکی ات چنان " روو  روو لووو ررروو  " راه می اندازی که  بـــــــــــله جوابت را دادم دیگر برو سراغ بعدی ...

آنوقت چقدر سخت است نچلاندن تــــو و سختتر است پنهان کردن نیشی که باز شده است،که مبادا به ساحت کوچک مردانه ات بربخورد. این را هم گفتم ذخیره روزهای جوانی ات،آن هنگام که از درک و فهم لبریزی .

خدای بزرگ وجود حقیر من؛ دلخوشی های من به اندازه همین محمدصادق ِ کوچک است، به اندازه عزیزانم ...آنها را تا دمی که نفسی هست از من دریغ نکن ... سلامتشان بدار که باقی همه فسانه است. افتاده نوازی می دانم .

این مطلب نوشته شد در نخستین روز بیستمین ماه مادری من ... 19 ماهه شدنت مبارک نازنین فرزند .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 / 9 / 1391 توسط مامانی |

آرزوهای کودکی هم لطیف اند ... مثل همان آب و رنگش ... مثل همان دنیای کوچک مخملی اش .

بادکنک فروش، مردِ خوبِ آرزوهای کودکی؛بادکنک آن هم رنگ زردش از بهترین بازیهای مادر. نمی دانم آن زمان ها علتش چه بود اما اگر بادکنک ات می ترکید و تو با چشمانی خیس، به سمت مغازه بقالی محل می دویدی گاه آسان نبود یافتن یک بادکنک دیگر ... چه رسد به زرد. اصلا کودکی ما اینهمه وفور نبود. باور کن راست می گویم نازنینم . خیلی چیزها به راحتی آنچه که امروز در دسترس اند یافت نمی شد ... خوب شد که تو بَعد ِ من آمدی جان مادر!

چه خیالها که با آن برای خود نمی بافتم ،سفر به دور دنیا که اعتراف می کنم بارها و بارها میسر شده بود اما تنها در عالم خیال،نقاشی کشیدن رویش با ماژیک های رنگی ، برای اثبات آنکه چقــــدر دوستش دارم.حتی اگر ترس ِ ترکیدنش نبود حاضر بودم آنرا به رختخواب هم ببرم .چقدر بچه گی کردیم وقتی با دایی جان و خاله جانت برسر اینکه بادکنک چه کسی دیرتر به زمین بخورد غش غش خندیدیم و دور خانه گشتیم و جیغ زدیم و زمین خوردیم ...یادش جاودانه است در ذهنم .اما امان از صبحی که بیدار می شدی و بادکنک یا ترکیده بود یا کم باد شده بود ؟! غم عالم بود که در آن دلِ کوچک خانه می کرد.

ه ِ ! خنده ام میگیرد از آن همه صفای دل که بود .

حالا اینها را گفتم تا بدانی چرا خانه ما از بادکنک،آن هم از همه رنگش خالی نمی شود.دلم نمی خواهد غصه بادکنک را بخوری؛یا دلتنگشان شوی .تا وقتی که شوق ات برای رنگ و بارنگش اینقدر زیاد است .

دیشب چقدر نگاهت کردم وقتی با بادکنک هایت مشغول بودی . آنقدر که سیراب شدم از آنهمه یادِکودکی . چقدر ذوق میکردم که توانسته ایم این حداقل لذت را برایت محقق کنم براستی که هیچ چیز برابر با لذتِ  خنده ی شوق ، بر لبان فرزند نیست.

فروردین 91و بادکنک

 راستی داستان بادکنک همان است که هر روز صد بار تعریفش می کنی .

-          : محمدصادق بادکنک رو چه کار میکنیم ؟

-           : فـــــوووت ... فــــــــــووووت ... فـــــــــــــــوووووت

-          خـــب بعد ؟!

-          بــــــــووومـــــب !

و من و ناز چشمان ِ درشت شده تو دلبند مادر .

محمدم؛ بدا به حال آنهایی که در زندگی اسیر باد شوند،اینجا چیزهای به ظاهر خوش رنگ و لعاب زیاد دارد،فریبنده و دلنواز،اما سرنوشت همه آنها هیچی است.سرگردانی در آن انسان را ظلمت نشین گمراهی می کند و آنوقت راه بلدی در طوفان قلندر می خواهد، به این سادگی ها نیست.

عزیزکم تو باید با بادکنکهایت شادی کنی،خانه را با حجم زیادشان بلوا کنی،اصلا باید راه رفتن را هم در خانه مشکل کنی ،رویشان بپری و نابودشان کنی،گه بخندی و گاه بترسی از صدای ترکیدنشان اما دربندِ بادکنکهای بزرگی ،هرگز .

و امـــّا محمدصادق مادر؛ دلت از همه ناخوشی ها و ناملایمات  روزگار "بـــومـــب". 


توضیح : این عکس تنها عکس بادکنکی بود که در محل کار از تو داشتم . ١١ ماهه ای ... چقدر کوچک بودی پسر جان .اما برای اثبات دوستی دیرینه تو با بادکنک بدک هم نیست .

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 / 9 / 1391 توسط مامانی |

حرفم هست، اما چندیست میل به نوشتنم نیست. حرفها وقتی می شود هزار و یکی،دیگر قلم میان هیاهوهای ذهنی گم می شود. اما گفتن ِ دوستت دارم های مادرانه نه مقدمه می خواهد و نه مطلع.پس جانِ مادر؛جانانه دوستت دارم .

یکی از سرگرمی های مستمرم، مرور کردن عکسهای تو است؛به خصوص عکس های نوزادی.دیدن عکسهای نوزادی و قدیمی ات برایم جذابیت بیشتری دارد. حکایت آن روزها فرق می کند ...به نسبت آن روزها احساس میکنم حالا دیگر برای خودت مردی شده ای.در ِ گوش ات می گویم " چهره امروزت را بیشتر از آن روزها می پسندم "،چهره خام نوزادی ات حالا شکل گرفته و من،انگار سالهاست که هم خانه آن صورتم . شک نکن که چهره جوانی ات را بی تابانه به انتظارم ...

دستهای نوزادی

 

واکسن این ماه کمی بیقرارم کرده، نفسهایم تبدار است و پاهایم لرزان،کاش این در شَوَد به سختی واکسن ات ،و تو هیچ نفهمی که شد و چه رفت. آخر می دانی تازه از تب خوب شده ای.ننوشتم برایت تا چیزی از آن روزهای داغ، اینجا به یادگار نماند.

 

شیرین کاری هایت زیاد شده تصمیم دارم اگر فرصتی دست دهد آنها را در بخشی جداگانه برایت بنویسم به یادگار .اصلا به گمانم لازم است آنها را داشته باشی برای روزهای خوب پدری .

 

بیست و دوم آبان، یعنی یک سال و نیم با تو، یعنی هجده ماه مادری…یعنی هزار سال تفاوت با «من» ِ یک سال و نیم پیش .

 

همایون بادت این روز و همه روز .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 / 8 / 1391 توسط مامانی |

 می خوام تو چشمات اشکی نلغزه  ...  جوری بیام که برگی نلرزه
بذار که قلبم پیشت بمونه
تا دنیا شکل ِ رویاهامونه

به فکر اینم که غم بمیره
چیزی نگم که دلت بگیره
       با تو رو ابرا، قدم گذاشتم                       من آرزویی جز تو نداشتم .

یک دانه ام ؛ مدتی در جستجوی موسیقی متن مناسبی برای اینجا بودم تا بدین پست ...

که تنها قصد از این مطلب، حک شدن ِ ثبت ِ موسیقی وبلاگ ات هست.با شنیدنش همه خانواده موافق شدند،اما نباید دریغ کرد که پیشنهاد و زحماتِ ویرایش،بر عهده خاله نازنین بوده و مادر تنها استقبال کننده است و مجری داستان .

آرامشم ؛ به نظر متن برازنده ای است برای وبلاگت  ... اصلا سخن از زبان من می گوید .


پی نوشت 1  : تشکر چند باره از خاله همیشه مهربان و دوست داشتنی ات .

پی نوشت 2 : مامان پری این آهنگ را بسیار دوست میدارد .

پی نوشت 3 : دوست تر دارم این ملودی عوض نشود تا آنجا که خلاف دلنشینی اش ثابت شود و یا به خواست تو نباشد.

پی نوشت 4 : این کلام تقدیم به همه آنهایی که برای لحظاتی مهمانمان می شوند . امید به مقبول افتادنش .

پی نوشت 5 :محمدم از تو ممنونم که به روزهایم صفا دادی .لبخند ملودی تکراری روزهایت .

پی نوشت آخر و بس : ... و پروردگارا برای همه ی دنیایم چاکرت هستم تا ابد .

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 / 8 / 1391 توسط مامانی |

محمدم ،زیباست برایم : اول صبح ، که از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم ، ببینم که خدا قبل از من زمین را آب زده ،خاک را رنگ کرده، برگهای زرد شده اش را جلا داده و دل خیلی ها را سبک کرده است .

خدایا بابت همه روزهای بارانی ممنون ... بابت اینهمه نفس های خیس،برای همه هواهای نم خورده،برای این شهر تمیز ...همین جا اعلام میکنم من از سختی روزهای بارانی هیچ گله ای ندارم،از دیر سیدن سر کار هم دلگیر نمی شوم .اصلا خیلی هم عشق می کنم با بارانت.دلم نو می شود ...

از کسانی که همیشه از بارش باران شاکی می شوند ناراحت می شوم،چرا فراموش می کنیم که هر قطره اش یعنی برکت ... چرا فراموش میکنیم که او دانای کـُل است؟!

باران برای همه تحفه دارد ... برای راننده تاکسی، که دلش خوش می شود با دربستی های باران. برای کشاورزی که شمارش همه روزهای بارانی و برفی سال را دارد... برای شاد شدنشان من هم می خندم .کشاورز چشمش همیشه به آسمان است . بگذار ببارد ...برای همه ببارد .

اصلا امضا بفرمایید این خورشید چند روزی برود برای مرخصی اجباری .مگر چه می شود ؟!

باران

خدایا وقتی می بینم که به فکر همه هستی دلم گرمتر می تپد ، آرام می شوم وقتی می بینم که خدای همه هستی ، خدای دلهای گرفته ، خدای آفتاب و ماه ،خدای کودکی که امروز کفش مناسب ندارد ...حکمتت را خدا .بزرگتر ما هم بمان جان خودت .

خدایا بگو این آسمانت ببارد، تا خیلی ها چون من شُکر بکارند .

راستی محمدصادقم تو هم باران را می شناسی، وقتی در ماشین می نشینیم و شیشه ها بارانی اند... دست بر یک یک قطره های باران میگذاری و میگویی : بــــــــــا ... (یعنی باران ناب الهی) و بعد هم نگاهی وهیجانی برای تشویق خودت.

دلبندپسر؛ شنیده ام وقت بارش باران موقع استجابت دعاست، گویی خدا وقت باران مهربانتر می شود ، پس بگذار اینجا بی هیچ قیدی برای همه دلهای حاجت دار دعا کنیم ؛ الهی که در این لحظات کم نصیب ترین دل، از آنهمه سخاوت وجودش ، همان قلب خاک باشد و بس.

پسرم برکت و سلامتی تا همیشه ، باران ثانیه ثانیه های عمرت .

 


توضیح : این دومین پست در مورد باران شد... ولی دردانه ام دست خودم نیست عجیب هوایی ام می کند این آسمان .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 / 8 / 1391 توسط مامانی |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ